این سایت هک شد(!) من ناگزیر به سرور دیگری نقل مکان میکنم.
آدرس بلاگ جدید من:
http://www.oneway2infinity.blogfa.com
به امید روزی که سایتهای پر کاربری همچون پرشین بلاگ به احترام کاربران خود امنیت شبکه خود را ارتقاء دهند.
شاید شما هم مثل خیلی از انسانهای دیگر گاهی احساس تنهایی و افسردگی کرده باشید. احساس تنهایی و افسردگی یکی از مشکلات مهم انسانِ امروز است. سالهاست افراد مختلفی از روانشناسها، متخصصان اعصاب و روان، رهبران مذهبی، و کسانی که ادعای داشتن نیروهای مافوق بشری که میتواند انرژی مثبت به انسان بدهد، در تلاشند تا منبع حقیقی آرامش بشر را کشف و معرّفی نمایند.
امّا به نظر شما چرا هنوز کسی آن منبع اسرار آمیز و عامل اصلی آرامش بشر را بیابد؟ آیا هنوز دانش بشر به اندازة کافی پیشرفت نکرده؟ آیا جای آن را نمیدانیم؟...
میدانم این سوال تکراریست، امّا میخواهم یک بارِ دیگر به این سوال فکر کنیم و پاسخ را خود بیابیم، نه صرفاً پاسخی را که بارها و بارها از دیگران شنیدهایم:
چرا انسان عصر حاضر با وجود در اختیار داشتن پیشرفتهترین فنّآوریها، امکانات، رفاه؛ هنوز دچار عصیانهای روحی و روانی است؟
چرا هر روز پژوهشهای متنوّعی راجع به علّت افسردگی روحی و روانی انسان در حال انجام است؟
منبع حقیقی که شما را به عنوان یک انسان به آرامش نزدیک میکند، روح پر درد انسان را التیام میبخشد چیست؟ در کجا یافت میشود؟ چطور میشود آن را تهیه کرد؟
یه آینه به من بدید تا خودم رو پیدا کنم...
باز شبی دیگر آمد و روزی دگر را جانشین گشت...
تو بگو ای عشق! تو بگو از غم شبهای جدایی... تو بگو، آیا این سر را سامانی خواهد بود؟!
سالهاست در گوشة این زندان در تاریکی چون روحی سرگردان میگردم و از روشنایی خبری نیست...
میدونی نمیدونم آخرش به کجا میرسی ولی داری بدجوری بیراهه میری!
آخه نمیخوای وایستی برای آخرین بار صدا رو با دقت گوش بدی؟!
ببین داره صدات میکنه، بببین چقدر عاشقته، چطور داره برای اینکه پیشش بری لحظه شماری میکنه!
آره خدا، خودش عاشق تو شده، دوست داره تو رو ببینه...
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست...
O''My Lord, lighten my night.Guide me to the truth,please...
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
همه میخواهند دنیا را عوض کنند، افسوس که کسی نمیخواهد خود را عوض کند.
(تولستوی)
ماه و مریم
رخسار ِ ماه بین که چه زیبا و روشن است
پاکیزه رو چو مریم ِ پاکیزده دامن است
خوابیده ماه ِ غمزده ، بر تخت ِ آسمان
بیمار و شرمناک ، مگر مریم ِ من است !
سیمینه تن نهفته به نیلوفری پرند
چون مریم ِ سپید که آبیش بر تن است
رخسار ِ مریم است مه ِ مانده زیر ِ ابر
کان زلف ِ تابدار بر آن سایه افگن است
دامان ِ مریم است تو گویی و اشک ِ من
مهتاب را که خوشه ی پروین به دامن است
پیشانی ِ برآمده ی مریم است ماه؟
یا آن بلور سینه و آن عاج گردن است؟
رخسار ِ مریم است و به پاکی و روشنی
آیینهی جمال نمای ِ دل من است!
(سایه)
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...
امّا اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنین آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار...
برخی نادوست و برخی دوستدار... که دست کم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...
نه کم و نه زیاد... درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...
تا که زیاده به خود غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری...
تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد.
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند...
چون این کار سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند...
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی...
و اگر رسیدهای، به جوان نمائی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامید نشوی...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرندهای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد...
چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت...
به رایگان...
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی... هر چند خرده بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی...
و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مال من است»، فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی...
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید...
اگر هم اینها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...
ویکتور هوگو
ای دل! گر تو را غمی نیست چه حاصل!
دل بی غم به چه کار آید!!
این آتش از روز ازل افروختی و تا به ابد روشن است...

آرزو میکنم در باقیمانده زندگی بالاخره بتونم زندگی کردن رو یاد بگیرم.


به پایان رسید سالی دگر از این عمر و بهاری دیگر میآغازد...
کودک شادمانه میدوید، بیآنکه بداند به کجا میرود. میخندید از تهِ دل. میدوید و میدوید.
کودک آنقدر تند میدوید که با باد همراه شد. باد در گوش کودک زمزمه میکرد.
کودک همچنان سریعتر میدوید و صدای خندهاش در آسمان پیچیده بود. با خنده او تمام جانداران را روحی تازه میدمید.
او آنقدر دوید و دوید تا از زمین بلند شد و رو به خورشید در آسمان میدوید. آنقدر ادامه داد تا در پرتو نور خورشید از دیدگان زمینیان ناپیدا شد...
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمیدهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت
(ه.الف.سایه)
تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من
ابر آمد و گریست به حال پریش من
ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت
دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من
(ه.الف. سایه)
به پایان رسیدیم امّا نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ماِ، ببخشای!
دکتر شفیعی کدکنی
(...گیرم) پایی نمیدهد تا پر وا کنم به سویت بازم به سر زد امشب گل هوای رویت
کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت گیرم قفس شکستم و ز دانم و دانه جستم
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت ای گل در آرزویت جان و جوانیام رفت
تا كی به سر بگردم در راه جستجویت از پا افتادگان را دستی بگیر آخر
كز اشك شوق دادم یك عمر شستشویت تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
شادی نمیگشید ای دل دری به رویت چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)
چرا بسیاری از ما از اینکه با خویشتن روبرو شویم واهمه داریم؟! مگر در خودمان چه چیز هولناکی وجود دارد که تا حد مرگ از آن گریزانیم؟؟؟؟
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
